احساس می کنم کابوس هایم با کابوس های یک دیوانه ی دیگر قاطی شده است. کابوس چیزهایی را می بینم که اصلن به آن ها فکر نمی کنم. می خوابم. کابوس می بینم. بیدار می شوم و می بینم و هوا تاریک شده. می خوابم. کابوس می بینم. بیدار می شوم می بینم هنوز شب است. با این وضع کابوس دیدن پیش می بینم که تا کمتر از یک سال دیگر به کلی عقلم زایل شود.
حالا بین این همه کابوس، خواب یلدا را دیدن برای خودش لطفی داشت و مایه ی تسلای خاطر بود.
چند روز پیش از توی حیاط صدای سگ می آمد. صدای دو سگ که به جان هم افتاده بودند. ولی وقتی با ترس پرده را کنار زدم هیچ چیزی در حیاط غیر طبیعی نمی نمود.
جدا گانه: چند روز پیش مستر دث می گفت:« کسی که هر روز پست جدید می گذارد یا آدم پُری است، یا حرف های زیادی برای گفتن دارد، یا ..ُ.سخل است. » که البته من خودم را از دسته ی سوم می دانم.
دیشب بعد از این که برایش گفتم اگر یک جایزه ی صد میلیون تومانی از بانک برنده شوم باهاش چه کار خواهم کرد، چند دقیقه ای ساکت ماند و بعد در حالی که داشت از جایش بلند می شد با لبخند گفت «خیلی ازت خوشم می آید. هیچ برنامه ای برای برای آینده نداری و زندگی ات یک جوری می گذرد.» بعد من که تازه حرف جدیدی را به یاد آورده بودم گفتم آهان، برایت گفتم که ساز مورد علاقه ام را پیدا کردم بالاخره؟ یعنی اگر روزی بخواهم وارد دنیای موسیقی شوم چه سازی را یاد خواهم گرفت؟ که نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و با خنده گفت «یک بار می گویی از سه تار خوشم می آید، یک بار می گویی می خواهم بروم کمانچه یاد بگیرم.یک بار می گویی می خواهم گیتار بزنم. نه. نه. نگو. باز فردا می آیی یک چیز دیگر می گویی. تو خودت هم نمی دانی به چه سازی علاقه داری.» بعد من با لحنی جدی گفتم می خواهم رباب یاد بگیرم. گفت مطمئنی؟ گفتم بله. کلن به چهار ساز علاقه دارم که بالاخره یکی شان را یاد خواهم گرفت. گیتار. رباب. دف. عود. البته به ترتیب اولویت این می شود اول رباب. بعد دف. بعد گیتار. بعد عود. ولی این جا کلاس رباب ندارد. یا باید بروم بندر عباس یا بروم افغانستان. یارو می گفت سی صد و پنجاه تومن یک خوبش را برایم می آورد.
رفتم توی آشپز خانه بعد از آن جا با صدای بلند گفتم چهار گزینه داریم. سوسیس و سیب زمینی، سوسیس و تخم مرغ، سیب زمینی و تخم مرغ، تخم مرغ و خامه. بعد گفتم نان نداریم. چکار کنم؟ آمد توی آشپز خانه نشست و رفتم آن طرف تر من هم نشستم. گفتم کرمان که بودم تخم مرغ و خامه می خوردم. خیلی. تاحالا خورده ای؟ گفت نه. گفتم هاینریش بل توی کتاب "میراث" اش نوشته بود وقتی سرباز بوده برای صبحانه این غذا را می خورده. گفت تو تاحالا خورده ای؟ گفتم آره. کرمان می خوردم. خیلی خوب می شود. تو چند تا تخم مرغ می خوری خانه تان؟ گفت «دوتا». چهار تخم مرغ برداشتم و ریختم توی یک کاسه ی بزرگ. بعد نطفه هایش را با قاشق جدا کردم و ریختم توی چاه. گفتم نمی دانم هاینریش بل تخم مرغ ها را با خامه هم می زده یا خامه را روی تخم مرغ های پخته شده می مالیده می خورده. ولی من خامه و تخم مرغ را با هم قاطی می کنم. خوب می شود. راستی، رفتم کلاس زبان آلمانی ثبت نام کنم ولی کلاس هایش شروع شده بود. آدم توی این جور کلاس ها باید از همان جلسه ی اول اش حاضر باشد. چون خیلی تاثیر دارد. و تخم مرغ ها را ریختم توی تابه.
فکر می کنم معده اش در عین تعجب توانسته بود غذا را بپذیرد. چون بعد از شام قی نکرد.
بعد از این که "مذکر – مونث" و "مردی که زنان را دوست داشت" را دیدیم خوابیدم. بیدار که شدیم دوباره روز بر آمده بود.
از تهران بلن شی بری بم بعد صب زلزله بیاد بمیری. هٍــه. ...یری تر از اینم ممکنه؟
خواندنش برایم خالی از لطف نبود. برای همین این جا نوشتم آن چه را که خواندم:
« روز بعد از تولدت، یعنی همان شنبه ای که آمده بودی و من منتظر بودم تا عصر شود و ببینمت و کادوی تولدت را به تو بدهم و بعد تو گفتی که داری می روی، کم کم چیزهایی را فهمیدم که اگر مانند سابق تو را دوست می داشتم هرگز نمی توانستم آن ها بفهمم.
بنشین. می خواهم خاطراتمان را مرور کنم. اگر چه اصلن این دلخواهم نیست ولی دلم نمی آید فقط خودم از درون متلاشی شوم. این طوری خیالم راحت تر است. لااقل می دانم که تو آن جا نمی نشینی و به ریش من بخندی. تازه اگر هیچ کدام از این ها نباشد، به قول تو، من سادیست و مازوخیست هستم. این رسالتی است که تو بر دوش من گذاشته ای.
بله. بهتر است از اول شروع کنم. مثلن آن روزی که در مورد فیلم و سینما حرف می زدیم. از فیلم های زیادی گفتیم. تو گفتی از برگمان خوشت می آید، از لینچ خوشت می آید. در صورتی که وقتی اسم فیلم هایی از برگمان را برایت می گفتم تو به من گفتی "برگمان باز". وقتی اسم فیلم های لینچ را برایت گفتم، با تعجب از من پرسیدی مگر تو چند فیلم داری؟
یک بار که در مورد آخرین تانگو در پاریس حرف می زدیم، می خواستم بگویم آن جایی که مارلون براندو کره می مالد به پیزی آن دختره، را خیلی دوست دارم. که البته این، هیچ وقت از ذهنم بیرون نیامد و تو زود تر از من دقیقن آن را به زبان آوردی.
اگر تا به حال کسی از پشت به تو وارد نشده از کجا می دانی که رابطه ی مقعدی بدون ماده ی روان کننده دردناک است؟ اگر تا به حال این تجربه را نداشته ای، چه طور شد که از آن فیلم زیبا فقط این قسمتش را برایم گفتی؟ مثلن چرا نگفتی اگر من به جای آن دختره بودم و مارلون براندو در سالن دنسینگ مست می کرد و کونش را لخت می کرد، خیلی خجالت می کشیدم. چرا نگفتی دلم می خواست زیر مترو با تمام توانم فریاد بکشم فاکی گاد... . لابد از من می پرسی که تو چرا این ها را نگفتی؟ تو چرا یک راست رفتی سر همان قسمت کره مالیدن؟ولی من از حرف هایی که مارلون براندو در حین کارش می زد خوشم آمده بود ولی نشد که برایت بگویم.
افسوس. افسوس که چه لحظاتی از عمرم را با تو نفله کردم.
آن روز ها که بعد از هر بار گفتن "دوستت دارم"، ته دلت غنج می رفت و چشم هایت خمار می شد را فراموش نکرده ای؟ شاید این چیز ها آن قدر برایت عادی بوده که مثل خیلی دیگر از اتفاقات روزمره فراموشت شده. از تمام حرکات من برداشت های شهوانی می کردی و چشم هایت خمار می شد و ته دلت غنج می رفت. حرکاتم برایت تعجب آور بود چون رفتارم نسبت به تو بر اساس تصوری بود که از تو در ذهن داشتم. یعنی تو را خیلی بیشتر از آن چیزی که بودی می دیدم. بله. بیشتر از آن چیزی که بودی »
بچه ها روز به روز بزرگ تر می شوند و بی نمک تر. آن دو مرد و دو زن بچه ها را دوست دارند و برای بزرگ کردن شان تلاش می کنند.
دو بچه مسلمان می شوند.
دو بچه از زندگی تکراری خسته می شوند. احساس تنهایی می کنند. احساس نیاز به جنس مخالف می کنند. ولی این جا ایران است.
آن دو بچه خودشان را با چیزهای مهم تری سرگرم می کنند.
آن دو بچه بزرگ شده اند ولی هنوز تنهایند.
آن دو بچه با هم آشنا نمی شوند.
آن دو بچه با هم ازدواج می کنند.
احساس خوشبختی می کنند.
این احساس زود به پایان می رسد و پرده از حقایق زندگی برداشته می شود.
برای ادامه ی زندگی و حفظ استقلال تلاش می کنند.
ولی بعد از مدتی این هم خسته کننده می شود. آن ها می دانند که اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند برای همدیگر غیر قابل تحمل خواهند شد. از همان اول نباید ازدواج می کردند. ولی حالا دیگر دیر شده است.
و من به دنیا می آیم.
آن دو نفر می گویند مرا دوست دارند ولی من باور نمی کنم. می گویم اگر مرا دوست داشتید چرا مرا ساختید؟ و آن ها از دین حرف می زنند. مطمئن می شوم که وسیله ای بوده ام برای رسیدن آن ها به اهداف شان.
حالا بعضی ها می گویند تو هم باید آن را دوست داشته باشی. ولی من نمی دانم چرا باید آن را دوست داشته باشم...؟
توضیح: برداشت های مختلف از عنوان این پست بلامانع است.
مصیبت اول
چشم هایم را باز می کنم و می بینم دوباره بیدار شده ام. بعد از مدت ها کابوس دیدن دیشب خواب یلدا را دیدم. از یلدا فقط در خواب دیدن اش نصیبم شده. بیست و سوم این ماه که برسد می شود یک سال. آخرین باری که او را دیدم بیست و سوم پارسال بود.
بعد از او از دختر های دیگری هم خوشم آمد ولی علاقه ام نسبت به او هنوز از بین نرفته. برای همین امروز بعد از این که از پارک ملت برگشتم از همان کوچه ای رد شدم که آخرین بار دیده بودم اش.
دختره ی دیوانه. معلوم نیست الان دارد چه کار می کند. با خودم می گوید کاش می توانستم حداقل یک بار دیگر ببینم اش. اگر او می بود، الان حال و روزم خیلی بهتر از این بود.
مصیبت دوم
قهوه درست می کنم و می نشینم پشت میز. سیگار روشن می کنم و شروع می کنم به نوشتن.
آخر سر هم آن چنان اراجیف مضحکی از آب در می آید که مرغ را لای پلو به خنده می اندازد.
مصیبت سوم
به او زنگ می زنم. ریجکت می کند. بعد اس ام اس می دهد که "نمی توانم صحبت کنم. خوبید؟ کاری داشتید؟" بعدش هم نمی دانم از کجایم چُنین جمله ای می سازم که «من تو رو درک می کنم» و می فرستم برایش. بعد او می پرسد معنی این حرفم چیست؟ من یک چیز دیگر می گویم و او هم یک چیز دیگر می گوید. می گویم من توهم دارم. حرف هایم را زیاد جدی نگیر. آخرش هم احساس می کنم ناراحت شده ایم.
مصیبت چهارم
می روم گوشه ای می نشینم و چشم هایم را می بندم. بعد یک هو از جایم بلند می شوم و ...
مصیبت پنجم
از خانه می روم بیرون. آن چنان باد سردی از یقه ام داخل می شود که تو گویی می خواهد شاش را در مثانه یخمک کند.
می روم پشت ویترین آن کتاب فروشی. می روم ببینم دخترک هنوز هست که نگاهش کنم. می بینم رفته است. با خودم می گویم هدفت از این کارها چیست؟ مثل احمق ها می آیی و دختره را نگاه می کنی، بعد می روی و ازش کتاب می خری.
می روم داخل کتاب فروشی می بینم دخترک پشت میز نشسته است و آن کسی که رفته همانا صاحب مغازه است. دخترک سریع خودش را جمع و جور می کند و موهایش را درست می کند. بعد می گویم بنیان گذاران فرهنگ امروز – زیگموند فروید – طرح نو. به راه رفتنش نگاه می کنم و قبل از اینکه دخترک برگردد کتاب فروشی را ترک می کنم.
مصیبت ششم
صبح این جا خوانده بودم «زیاد نگذشته ازون وقتا، ولی احتمالاً خیلیاتون یادتون نبود یه زمانی صندلی جلوی تاکسیا دو نفره بود. همیشه همینطوره، بدون اینکه کاری از دست حافظه بر بیاد، آدما گشادتر میشن، رابطهها تنگتر».
امشب خواستم به خودم ثابت کنم از قدیم گشاد تر شده ام. برای همین روی صندلی جلوی تاکسی ای که قبل از من یک نفر رویش نشسته بود ننشتم. سوار تاکسی بعدی شدم. آن وقت یک نفر هم بعدش آمد کنارم نشست. توی دلم به نویسنده ی وبلاگ تاکسی گفتم گه خوردی. تو مگر کدام شهر زندگی می کنی؟ شهر ما که همیشه روی صندلی جلوی تاکسی ها دو نفر سوار می کنند.
مصیبت هفتم
فردا باز قرار است تمام این ها دوباره تکرار شود...
در اوان خوش خردسالی، دوستی داشتم الهام نام. در یکی از آن روزها وقتی الهام برای قضای حاجت رفت، من هم او را تعقیب کردم، و وقتی که نشست، از لای در مشغول به تماشا کردن شدم.
ظهر وقتی پدرم برای بردنم آمده بود با کمال تعجب به پدرم گفتم: بابا، بابا، الهام از یه جا هم جیش کرد هم پی پی!
در مرکز دایره ای زندگی می کنیم به محیط مرگ.
ما در واقع همیشه در زمان گذشته زندگی می کنیم. زمان حال وجود ندارد. زمان حال، چیزی فراتر از استحاله ی زمان گذشته و آینده نیست.
زمان حال، مانند ساعت بیست و چهار است.
اگر از بیست و سوم تیر تقریبن دویست و هفتاد روز یا نه ماه به عقب باز گردم به روز های اول پاییز می رسم. برایم خیلی جالب است که در یکی از شب های پاییزی درست شده ام.
پدرم می گفت آن شب باد می آمد. باد سردی می آمد. می گفت بعد از این که نور را کشته، خودش را زیر پتو گرفته. پدرم از جزئیات آن شب زیاد برایم نگفت. لااقل آن قدری که حقم بود بدانم. ولی می گفت وقتی مرا درست کرده بسم الله گفته. می گفت بعد از آن باران گرفت. شاید برای همین است که وقتی باران می بارد احساس تولدی دوباره می کنم.
لابد وقتی باران می باریده آن ها در تنشان احساس خستگی می کرده اند ولی با همان وجود غرق در آرزو هایشان بوده اند و با هم حرف نمی زده اند. گفتنی ها را قبلن گفته بودند خُب. و بعد لابد او را بوسیده و پشتش را به او کرده و خوابیده.
آن روز به پدرم گفتم تو مرا کشتی. با تولدم مرگ را به من هدیه کردی. ولی من این کار را نخواهم کرد. همه ی بچه هایم را جایی می ریزم که باید؛ روی فرش، روی دستمال، روی دیوار، توی خلا و یا اصلن هر جا که رسید. اصلن شاید هر کدامشان را بریزم روی یک برگ کاغذ و نگه شان دارم. ولی هرگز آن ها را آن جا نخواهم ریخت. به او گفتم می دانی؟ من بچه هایم را دوست دارم. برای همین است که نمی خواهم به دنیا بیایند. تو مرا دوست نداشتی. برای همین مرا ریختی آن جا. خیلی ها قبل و بعد از من آمدند و روی ناکجا آباد ریختند، ولی مرا درست همان جایی ریختی که نباید.